فصل دوم
پيشينه ي تحقيق و مباني نظري
1-2- پيشينه ي تحقيق:
تحقيقات انجام شده راجع به واژگان كليدي اين تحقيق (جهاني‌شدن، تربيت اخلاقي، اخلاق و هابرماس) ليست نسبتاً گسترده‌اي را شامل مي‌شوند كه در اينجا تنها به خلاصه‌اي از تحقيقاتي كه به موضوع مورد مطالعه ما نزديكترند، اشاره مي‌شود:
الف- پايان نامه‌ها:
1- انديشه‌هاي فلسفي يورگن هابرماس و دلالتهاي تربيتي آن:
پايان‌نامه كارشناسي ارشد يوسف ‌نامور است كه در سال 1382 در دانشگاه تربيت ‌معلم انجام شده است. محقق در خلال گزارش خود ذكر مي‌كند كه منظور از دلالت‌ها بيان اهداف و روشهاي تربيت از ديد‌گاه هابرماس است كه دو هدف كلي مطالعه را تشكيل مي‌دهند همچنين در بررسي انديشه‌هاي هابرماس تنها به نظريه انتقادي او توجه شده است. از ديد محقق، روش تدريس هابرماس، روشي معلم محور نبوده و تا حدودي به شيوه سقراطي نزديك است. محقق در قسمت پيشنهادات ذكر مي‌كند، در نظر داشتنن نوعي از تربيت (مثل تربيت سياسي و يا اخلاقي) مي‌توانست سبب تعميق و ارزشمندي مطالعه بشود.
2- گفتگوي تمدن‌ها و ارتباطات بين‌المللي، بررسي زمينه‌هاي عيني و ذهني در سه دهه پايان قرن بيستم: پايان نامه دكتراي هادي خانيكي است كه در سال 1381 در رشته علوم ارتباطات در دانشگاه علامه طباطبايي انجام شده است. وي در فصل دوم ضمن بيان انواع نظريات مربوط به “گفتگو”، آراء هابرماس را در حيطه “گفتگو و ايده‌ ليبرال متكي بر پيوند اخلاقي” مي‌آورد و آن را از آراء گادامر، هابز، لاك، باختين، مك اينتاير و… جدا مي‌داند. وي معتقد است كه تحقق كنش ارتباطي منوط به مفهوم كانوني ديگري است كه همانا اخلاق گفتماني است. در انتهاي اين فصل، محقق از قول هابرماس، “انديشه مدارا” را به عنوان يكي از پيش‌انگاره‌هاي لازم و ضروري براي اعتبار بخشيدن به هنجار‌ها، عنوان مي‌كند.
3- تبيين فلسفه نقادي هابرماس و دلالتهاي آن براي تدريس علوم اجتماعي:
پايان نامه كارشناسي ارشد عباس امير ‌شعباني است كه در سال 1379 در دانشگاه تربيت مدرس انجام شده است. محقق در تحقيق خود با بيان اينكه: “هرمنوتيك رويكرد جديدي در فلسفه است كه ريشه در دكترين تفهيم دارد و توسط جين مارتين وارد عرصه تعليم و تربيت شده است” معتقد است كه از نظرهابرماس، علايق شناخت شناسانه حاكم بر علوم انساني، علاقه هرمنوتيك است و روش اين علوم، فهم متقابل و توافق (عمل ارتباطي- هرمنوتيكي) است. هابرماس، فعاليت محسوس مورد نظر ماركس را به دو بخش تقسيم كرده است، كنش ارتباطي و كنش ابزاري. همچنين هابرماس، علوم طبيعي را از علوم اجتماعي جدا كرده و معتقد است كه “ما پديده‌هاي انساني را با روش تفهمي مطالعه مي‌كنيم نه تبييني”.
4- تبيين و ارزيابي تكثر‌گرايي فرهنگي و تأثير آن بر تربيت اخلاقي و مذهبي:
پايان‌نامه كارشناسي ارشد حسين‌ منتظري در دانشگاه تربيت مدرس است كه در سال 1380 انجام شده است. محقق ضمن بيان اهداف و سؤالهاي تحقيق، به بيان سه فرضيه مشخص مي‌پردازد كه عبارتند از: اهداف تربيت ديني و اخلاقي تكثرگرا ماهيت واگرايي دارد. جهت‌گيري روشهاي تربيت ديني و اخلاقي تكثر‌گرا مبتني‌ بر جذب و انطباق است. جهت‌گيري محتواي آموزشي ديني و اخلاقي تكثر‌گرا مبتني بر نگرش بين‌فرهنگي است. سپس در جهت تأئيد يا رد فرضيه‌هاي خود به تعاريف و نظريات مختلف راجع به تربيت اخلاقي، اخلاق و دين، انواع پلوراليسم و… پرداخته است و در نهايت در باب نسبت ميان تكثر‌گرايي با تربيت اخلاقي و مذهبي، آورده است كه تربيت تكثر‌گرا، شالوده شكن است، مبتني بر گفتمان محض است، بخشي بين است، منافي اقتدار و الگوگرايي است و مبتني بر انكار فاعل شناسا است. از محدوديتهاي اين تحقيق گستردگي حوزه مطالعه و توجه به دو نوع تربيت (ديني و اخلاقي) به طور همزمان است.
5- تبيين و ارزيابي فرصتها و تهديد‌هاي ناشي از پديده جهاني‌شدن براي نظام تعليم و تربيت جمهوري اسلامي ايران: پايان‌نامه كارشناسي ارشد مرضيه عالي است كه در سال 1382 در دانشگاه تربيت مدرس انجام شده است. وي با هدف بررسي فرصتها و تهديد‌هاي ناشي از پديده جهاني‌شدن در زمينه اهداف، روشها و محتوا، به بيان فرضيات تحقيق مي‌پردازد. فرضيه اول اينكه جهاني شدن باعث مي شود همكاري و تفاهم به عنوان هدف اصلي تعليم و تربيت مطرح ‌شود. فرضيه دوم اينكه جهاني‌شدن، آموزش و پرورش را از حالت ديني و ارزشي خارج مي‌كند. در پايان ضمن بيان آثار منفي و مثبت جهاني‌شدن، هر دو فرضيه خود را مورد تأئيد قرار داده است. مهمترين محدوديت تحقيق، گستردگي آن و بررسي توأمان فرصتها و تهديد‌هاست. ضمن اينكه بررسي اهداف، روشها، و محتوا بطور كامل انجام نشده است.
6- تأثير جهاني‌شدن بر تعليم و تربيت:
پايان‌نامه كارشناسي ارشد مادح دستمرد است كه در سال 1382 در دانشگاه تربيت‌معلم انجام شده است. اين تحقيق بيشتر روي منابع تعيين اهداف غايي تعليم و تربيت متمركز شده است و ضمن بررسي دو الگوي مهم هدف‌گزيني (الگوي تايلرولندشير) به بررسي تأثيرات جهاني شدن بر اين منابع پرداخته و به متحول شدن مفهوم يادگيري فرد و ويژگيهاي آن، جامعه و ساختار آن، دانش و مفهوم آن، نظام عقيدتي و ارزشي اشاره كرده است. و با بيان پيشنهاداتي براي آموزش و پرورش تحقيق خود را به پايان مي‌برد. مهمترين محدوديت اين تحقيق، گستردگي مفهوم و متعدد بودن عناصر تعليم و تربيت است كه هر يك بطور جداگانه، يك رساله مجزا را مي‌طلبيده است.
7- تعليم و تربيت اسلامي، قابليت و چگونگي جهاني‌شدن آن:
پايان نامه كارشناسي ارشد رشته فلسفه تعليم و تربيت حسين‌ ذوالفقاري در سال 1384 است. محقق در پي يافتن پاسخ سه سؤال بوده است: 1- جهاني‌شدن چيست و چه تأثيري بر تعليم و تربيت دارد؟ 2- آيا تربيت اسلامي قابليت جهاني‌شدن دارد؟ 3- چگونه مي‌توان تربيت اسلامي را جهاني كرد؟ وي اصول تربيتي اسلام را جهاني دانسته (فطري بودن، فرا زماني بودن، فرا مكاني ‌بودن و…) و براي سؤال سوم، 2 روش عمده را ذكر مي‌كند: اول- انجام فعاليت‌هايي مثل مقايسه‌كردن، بيان مشتركات و بيدارسازي و… دوم- با اسلامي كردن علوم و به تبع آن، تربيت مي‌توان تعليم و تربيت اسلامي را جهاني كرد. گستردگي سؤالات مورد مطالعه (مثل سؤال اول) و عدم امكان بررسي دقيق آنها در يك رساله، مهمترين محدوديت تحقيق است.
8- رخداد جهاني‌شدن و تأثير آن بر نظام تربيتي ايران:
پايان نامه كارشناسي ارشد ذبيح‌‌ پيراني است كه در سال 1381 در دانشگاه آزاد اراك انجام شده است. محقق معتقد است كه رسيدن به همگني فرهنگي كه عده‌اي آن را غربي‌شدن مي‌نامند در ايران بواسطه وجود فرهنگهاي قومي مختلف ناممكن است، چه رسد به اينكه ادعاي فرهنگ جهاني را مطرح نمود. با اين حال فرهنگ ايراني و اسلامي ما بايد با شناسايي نكات مثبت و منفي خود، آنچه را كه سزاوار حفظ و صيانت است تشخيص دهد و با مبادله فرهنگي در بيرون از مرزهاي خود، نكات مثبت ساير فرهنگها را جذب كند. محقق از يك سري اهداف عام و جهانشمول تربيتي كه همه جوامع بايد به آن برسند صحبت كرده است.
9- بررسي اهداف و محتواي تربيت اخلاقي از ديدگاه ارسطو با تأكيد بر آراي مك اينتاير:عنوان پايان‌نامه كارشناسي ارشد محمد‌علي بذر‌افشان است كه در سال 1384 در دانشكدة روانشناسي دانشگاه تهران انجام شده است. محقق ضمن بررسي پيشينه و بيان رويكرد‌هاي معمول در تربيت اخلاقي به بررسي مفاهيم اخلاق، تربيت و تربيت اخلاقي در زبان انگليسي و فارسي پرداخته است و ضمن بيان اينكه روش تحقيق‌اش تحليلي است به ارتباط بين ارسطو و مك‌اينتاير اشاره كرده است. محقق عناصر تربيت اخلاقي در اخلاق ارسطو را در توانايي انتخاب و ارادي بودن عمل انسان مي‌داند و هدف تربيت اخلاقي را اتصاف به فضايل اخلاقي بيان مي‌كند.
10- زرين‌پوش در سال 1369 در رسالة “تربيت اخلاقي كودك در دورة دبستان”: تربيت اخلاقي در كودكان دبستاني را مورد نظر قرار داده است. بخشي از اين تحقيق به صورت ميداني انجام گرفته و در فصل آخر به نتايجي رسيده است از قبيل اينكه جهت بهبود كتب درسي به كل نگري در مفاهيم اخلاق و ارتباط و اتصال آنها بايد توجه كرد چرا كه كتب درسي در انتقال مفاهيم اخلاقي اهميت بسزايي دارند. به مراحل رشد جهت تناسب مفاهيم بكار برده شده در كتب درسي با ميزان درك دانش‌آموزان مخاطب نيز بايد توجه كرد. وي بر اهميت معلم در تربيت اخلاقي تأكيد كرده و به ضعفهاي موجود در بخش آموزش تربيت اخلاقي اشاره كرده است.
11- نقد تطبيقي مباني و شيوه‌هاي تربيت اخلاقي در اخلاق قدما و روانشناسان معاصر:عنوان رسالة خسرو باقري است كه درسال 1368 در دانشگاه تربيت‌مدرس به انجام رسيده است. در اين رساله محقق به مباني روش شناختي و روانشناختي اخلاق توجه كرده و سعي نموده است اين مباني را در شيوه‌هاي تربيت اخلاقي قدما (ابن مسكويه، غزالي، طوسي، نراقي) و نظريه‌هاي روانشناسي معاصر (فرويد، پياژه، اسكنير، كلبرگ و راجرز) بررسي نقد و مقايسه نمايد. نظرية قدما بر محور سه كتاب تهذيب اخلاق، اخلاق ناصري، و جامع السعادت تكيه دارد و مكاتب عمدة روانشناسي در اين پژوهش، نظرية روانكاوي، نظريه رفتار‌گرايي، نظريه رشد‌شناختي و نظرية پديدار‌شناسي است. به اعتقاد محقق روشهاي تربيت اخلاقي بر پايه‌هايي استوار بوده كه درك درست اين شيوه‌ها مستلزم بررسي دقيق اين پايه‌ها مي‌باشد. در پايان به قصد بازنمايي ضعف و قوت هر دو گروه، آنها را مورد مقايسه قرار داده است.
12- بررسي ديدگاه ارزش‌شناسي علامه طباطبايي و دلالت‌هاي آن در تربيت‌ اخلاقي: پايان‌نامة دكتراي محمد‌ حسني است كه در دانشكدة روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران انجام گرفته است. روش تحقيق در اين رساله تحليلي است. محقق آورده است كه به طور كلي دو رويكرد عمدة اخلاقِ منش و اخلاق اصول در تربيت اخلاقي وجود دارد. اخلاق منش، ريشه‌ در ديدگاههاي ارسطو دارد كه به ايجاد تعادل و توازن در عواطف و احساسات، ايجاد گرايشهاي عاطفي پايدار يا ويژگيهاي منش توجه مي‌شود. در اخلاق اصول به درك و فهم و شناخت اصلهاي و قاعده‌هاي اساسي اخلاقي عنايت مي‌شود. رويكرد كانت و به پيروي از او، كلبرگ اينگونه است. بنابر‌اين اگر رويكرد منشي داشته باشيم در‌صدد ايجاد گرايشهاي پايدار ويژگيهاي منشي در ساحت شخصيت فرد هستيم و دستگاه عاطفي فرد عمدتاً مورد توجه است.
13- بررسي و نقد رويكرد‌هاي فضيلت و غمخواري در تربيت ‌اخلاقي:
عنوان پايان‌نامة ابوالفضل غفاري است كه در سال 1381 در دانشگاه تربيت ‌مدرس انجام شده است. دو رويكرد عمده در تربيت اخلاقي جهان امروز رويكرد فضيلت و غمخواري است. پژوهشگر سعي مي‌كند مباني نظري و فلسفي اين دو رويكرد را بررسي نمايد و سپس روشهاي مناسب آنها را مقايسه كند. رويكرد فضيلت كه توسط ديويد‌كار احيا شده است، رويكردي منش‌مدار و غايت‌گراست كه در مقابل رويكرد‌هاي تكليف‌مدار و اصول‌گراست. مباني فلسفي آن طبيعت‌گرايي، جماعت‌گرايي وعينيت‌گرايي است و روش مورد استفاده، الگو‌پردازي، مهارت‌آموزي و حكايت‌گويي است. در مقابل رويكرد غمخواري رويكردي ارتباطي و زنانه است. مباني فلسفي آن، طبيعت‌گرايي عمل‌گرا، فمنيسم و عاطفه‌گرايي است. روش تربيت اخلاقي آن نيز سرمشق دهي، گفتگو و عمل استوار است. به زعم محقق مي‌توان نقاط مثبت اين دو رويكرد را در يك الگوي تلفيقي قرار داد.
ب- مقاله‌ها:
14- جهاني‌شدن و امكانهاي اخلاق براي تربيت اخلاقي:
مقاله رمضان برخورداري است كه در سال 1384 در همايش جهاني شدن و تعليم و تربيت ارائه شده است. محقق ضمن بيان سه رويكرد تربيت‌اخلاقي (رويكرد‌سازگاري، استقلال‌محور و فضيلت‌محور) به بيان خصوصيات پديده‌ جهاني‌شدن پرداخته است. سپس ضمن تحليل نظريه‌هاي اخلاقي كلاسيك، آنها را نقد كرده است. همچنين نظريات آكادميك اخلاقي را به دو‌بخش تقسيم كرده است: جنبش تحليلي و فراتحليلي. در پايان ضمن بررسي رابطه جهاني‌شدن با رويكرد‌هاي تربيت‌اخلاقي چنين نتيجه‌گيري مي‌كند كه نظريات اخلاقي انعطاف‌پذير‌تر در عصر اطلاعات مفيد‌تر‌ند و مؤلفه‌هاي نسبي‌گرايي تربيت‌ ارسطو كه مورد توجه مك اينتاير و ديگران قرار گرفته بيشترين قابليت را دارند.
15- چالشهاي اخلاقي ناشي از جهاني‌شدن و راهكارهاي آموزشي آن:
مقاله محمد‌ ‌جعفر جوادي است كه در سال 1384 در مجموعه مقالات جهاني‌شدن و تعليم و تربيت ارائه شده است. هدف محقق بررسي رويكرد جوامع به جهاني‌شدن بر اساس ديدگاه كلبرگ در رشد اخلاقي است وي عقيده دارد كه شناخت اكثر آنها از اين پديده پيش‌عرفي است. محقق به اين نتيجه رسيده است كه براي جلوگيري از زوال ارزشها نيازمند تنظيم قراردادهاي جديدي هستيم و به بيان نظريات مايور در باب قراردادهاي اخلاقي، اجتماعي و طبيعي پرداخته است. در انتها ضمن تحليل نقش‌ آموزش در پاسخگويي به چالشهاي ناشي از جهاني‌شدن، چند اصل اساسي آموزشي در اين عصر را به شرح زير دانسته است: جهت‌گيري كل‌نگرانه، هويت متوالي، همگاني‌ بودن فرهنگ، حل تضادها و همدلي.
16- جهاني‌شدن و اهداف آن بر تعليم و تربيت:
نوشته محمد ‌عطاران 1384كه در مجموعه مقالات جهاني‌شدن و تعليم و تربيت منتشر شده است. محقق به بيان منابع تعيين اهداف غايي تعليم و تربيت در جوامع پرداخته و سپس به متحول شدن مفاهيم يادگيري و تربيت در عصر اطلاعات اشاره كرده و معتقد است كه مشخصه تربيت‌مدرن، فضاي محصور كتاب، كلاس درس و برنامه درسي است اما فضاي شبكه‌اي، محيطي است كه فاصله بين خواننده و نويسنده در آن اضافي است. همچنين ضمن بررسي تحول مفاهيم انسان، دانش و نظام ارزشي، ويژگيهاي نظام ارزشي برخاسته از جهاني‌شدن را، پلوراليسم، تسامح و تساهل، مدارا و صلح، طبيعت‌پذيري، احترام به همزيستي، حقوق ‌بشر و اخلاق جهاني مي‌داند.
17- جهاني‌سازي و تعليم و تربيت اسلامي، فرصتها و تهديدها:
مقاله غلامعلي افروزكه در1384 در مقالات جهاني شدن و تعليم و تربيت منتشر شده است.. محقق ضمن بيان ديدگاهها راجع به جهاني‌شدن آن را جهاني‌سازي قلمداد نموده و از طراحان آن صحبت كرده است. همچنين سه تهديد اساسي براي ملت‌ها را: تزلزل خود‌مختاري ملتها، بي‌ثبات كردن روابط اجتماعي و ساختار توليد و كار و بحران در نظام خانواده مي‌داند. در بخش ديگري از تحقيق، به بيان ويژگيهاي تربيتي اسلام اشاره كرده و معتقد است اسلام از ابتدا براي همة مردم جهان بوده و عبارت “يا ايها‌ الناس…” خودش جهانشمول است و نتيجه مي‌گيرد كه اگرچه فرآيند جهاني‌شدن داراي تهديداتي است اما فرصت مناسبي براي شكوفايي انديشه‌هاي اسلامي است.
18-گزيده اي از فلسفه اخلاق قاره اي:
مجموعه مقالاتي‌است پيرامون فلسفة اخلاق قاره‌اي كه توسط كلاركو1 و اترتون2 در سال 2003 به نگارش درآمده است. در مقاله‌‌‌اي كه به فلسفة اخلاق هابرماس مربوط است، نويسندگان به تحليل فلسفة اخلاق هابرماس پرداخته‌اند. ادعاي اساسي هابرماس در “اخلاق گفتماني” اين است كه اگر هنجارهاي اخلاقي عادلانه و مورد توافق واقع شوند براي عاملين اخلاقي حقانيت مي‌يابند. اين گفتمان افراد را ملزم به رعايت بي‌طرفي و عموميت‌پذيري مي‌كند و از شك باوري اخلاقي اجتناب مي‌كند. هابرماس مي‌گويد كه ضروري است از قلمرو گفتمان اخلاقي- عملي به قلمرو قانون و سياست وارد شويم جايي كه كنش و گفتمان ارتباطي شكل واقعي‌تري مي‌يابد.
19-دموكراسي در تعليم وتربيت: عنوان مقاله‌اي از (شو3) 2001 است. در اين مقاله، نويسنده از سه الگوي دموكراسي به عنوان چارچوب تحليلي استفاده كرده است. الگوي ليبرالي، الگوي جمع‌گرايي و الگوي ارتباطي. الگوي ليبرالي بر اساس نظرات هابز، لاك، راولز و دوركيم، الگوي جمع‌گرايي بر اساس نظرات مك اينتاير، ناسبوم، و الگوي ارتباطي بر اساس نظريات بن‌حبيب و يورگن هابرماس، شكل گرفته‌اند. بر سر الصاق دو مفهوم تعليم و تربيت و دموكراسي به يكديگر، منازعات و تنش‌هاي بسياري در گرفته است. دربارة اينكه كدام مفهوم از دموكراسي بايد در تعليم و تربيت بكار گرفته شود، نويسنده در مقالة خود در خصوص اينكه كدام مفهوم از دموكراسي بيشترين معنا‌داري را دربارة تدريس دموكراتيك فراهم‌ مي‌آورد بحث مي‌كند.
20- تربيت آزاد و مسئوليت پذيري جهاني : عنوان مقاله‌اي از ناسبوم4 است. سال 2002 وي مشكل اساسي احوال بشريت را در عصر حاضر، فقدان تربيت اخلاقي صحيح مي‌داند. او بطور كلي در اين مقاله به دنبال روشن كردن اين نكته است كه فهم انسانهاي دور و نزديك و همدلي با آنها در عصر حاضر يك ضرورت است. نويسنده با توجه به رويكرد جمع‌گرايي‌اش، به تدوين و تشريح يك برنامة درسي مناسب براي انسان‌گرايي مي‌پردازد.
هدف اصلي اين برنامة درسي ايجاد انسانهايي است كه مي‌توانند بيانديشند و در مسائل مربوط به رويدادهاي جاري و مسائل واقعي خود، فكر مي‌كنند. مهم آن است كه اين انسانها بطور وسيع از تاريخ جهان، مذاهب جهان ومناظرات فلسفة اخلاق راجع به جهاني‌ شدن و مسائل استرس ‌زاي ديگر، آگاه باشند. همينطور، تحول خيال و قوة تخيل آنها بسيار مهم است به گونه‌اي كه بتوانند از طريق هنرها و فكر خلاقانه خود را به مردمان نزديك و دور معرفي كنند.
21-اميد و امكان : ديدگاهي هابرماسي در مديريت آموزشي: عنوان مقاله‌اي از فرانچسك كوچان5 است. سال 2002 با ظهور پست مدرنيسم، مباحثي در خصوص قابليت عقل براي ايجاد جامعة عادل، برانگيخته شده است. اينگونه مباحث موجب بروز سردرگمي و اختلاف در حوزة مديريت آموزشي شده است تا جايي كه پژوهشگران به دنبال راهي برآمدند تا مفاهيم ذاتي مدرن و پست مدرن را باهم درآميزند. كارهاي يورگن هابرماس وسيلة مواجهه با اين معما را فراهم مي‌آورد و برخي دستورالعمل‌هاي خاص را براي عمل در حوزة مديريت آموزشي بوجود آورده است. نويسنده پيشنهاد مي‌كند كه راهي تازه دربارة گفتگو و اختلاف از طريق توجه به آثار هابرماس بيابيم. وي مفهوم ارائه شده ازسوي هابرماس را نه “جوابي” براي مشكلات بلكه راهي براي گفتگو مي‌داند.
ج- نتيجه بررسي پيشينه:
1- در بررسي تحقيقات انجام شده در زمينه جهاني‌شدن، مشكل اغلب پايان‌نامه‌ها گستردگي موضوع و عدم محدود شدن آن است. زيرا تقريباً هيچكدام، جهاني‌شدن را از منظر يك مكتب يا فيلسوف مورد بررسي قرار نداده‌اند و لذا دايره بررسي آنها وسيع شده است.
2- گستردگي مفاهيم موجود در پديده جهاني‌شدن سبب شده است كه رويكردهاي محققان به آن گوناگون باشد. بعضي آن را ضروري و بعضي غير ضروري، بعضي مفيد و بعضي خطرناك مي‌بينند.
3- در غالب تحقيقات اهميت حوزه اخلاق در پديده جهاني‌شدن بصورت ضمني مورد تاكيد قرار گرفته است اما هيچكدام به طور جدي به آن نظر نكرده اند.
4- هر چند جهاني‌شدن را در وهله اول يك پديدة اقتصادي مي‌دانند اما آنچه سبب تسريع رويه آن شده است، تكنولوژي ارتباطات است كه زيربناي تحولات اقتصادي شده است.
5- تغييرات ناشي از جهاني‌شدن علاوه بر وسعت كه تمامي ابعاد آموزشي (مثل ماهيت انسان، ماهيت يادگيري، مفهوم جامعه و…) را دگرگون مي‌كند، داراي سرعت نيز مي‌باشند يعني درنگ در اين مورد برگشت‌ناپذير است.
6- آراء اجتماعي- فلسفي هابرماس ضمن ارائه يك زمينه مناسب براي ورود به بحث‌هاي نوين در دنياي فلسفه، فرصت مناسبي است براي بررسي وظيفة اخلاق و فلسفه در رهايي انسانها در عصر جهاني شدن كه متأسفانه آراء اخلاقي اين فيلسوف از ديد كساني كه به تحقيق در فلسفه تعليم و تربيت پرداخته‌اند مورد كم توجهي واقع شده است.
2-2- مباني نظري:
1-2-2- جهاني‌شدن:
از جهاني‌شدن، تعريفِ واحدي در دست نيست. علت اين مسأله شايد گستردگي ابعاد و دامنة نفوذ اين پديده در حوزه‌هاي مختلف زندگي بشر باشد. لذا در اين قسمت لازم است قبل از اراية تعريفي از پديدة جهاني‌شدن، به بعضي از وجوه آن اشارة مختصري شود:
فرآيند تاريخي پديدة جهاني‌شدن:
جهاني‌شدن را مي‌توان يك فرآيند تاريخي دانست كه بعد از فروپاشي شوروي و ديوار برلين سرعت بيشتري يافته است. (جوادي، 1384: 131). اما قدمت آن بيش از اين است.
جهاني‌شدن يا جهاني كردن:
رويكردهاي مكاتب و محققان نسبت به پديدة جهاني‌شدن غالباً در سه حيطه قابل بررسي است. گروهي از محققين، به عنوان يك فرآيند به آن مي‌نگرند كه هيچ طرح و نقشة واحدي ندارد. عده‌اي به عنوان يك فرآورده يا طرح به آن مي‌نگرند كه اهداف مشخص و از پيش تعيين شده‌اي را دنبال مي‌كند. اما در نظر گرفتن اين پديده بصورت طرح/ فرايند به نظر صحيح‌تر است چرا كه از يك سو نمي‌توان نقش نيات و خواسته‌هاي بشري را در هدايت اين جريان ناديده گرفت و از طرفي تأثير فرهنگها و مردمي كه به بومي كردن اين تغييرات مي‌پردازند و سعي در حفظ فرهنگ خود دارند را نمي‌توان در نظر نداشت (باقري، 1384: 74).

ابعاد مطالعاتي جهاني‌شدن با تأكيد بر نظرات هابرماس:
معمولاً (و براي سهولت مطالعه) جهاني شدن را در ابعادِ اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و فني و تكنولوژيك مطالعه مي‌كنند. مثلاً فرهنگ رجايي رويكردهاي مطالعاتي به جهاني‌شدن را شامل چهار رهيافت ويك رهيافت تركيبي(تمدني) مي داند (رجايي، ترجمه آذرنگ؛ 1382: 84).جنبه‌هاي اصلي جهاني‌شدن به قرار زير است:
الف-جهاني شدن اقتصاد:
هابرماس معتقد است كه مهم‌ترين جنبة جهاني‌شدن، بعد اقتصادي آن است. (هابرماس، ترجمه پولادي،1380: 102). البته شايد هابرماس همچون ماركس به اين امر نظر دارد كه اقتصاد به عنوانِ زير‌بناي تمام فعاليت‌هاي بشري بر روبنا (فرهنگ، امور اجتماعي، سياست و…) تأثير خواهد داشت و لذا چون زير‌بنا تعيين كنندة روبنا است، پس اهميت بيشتري دارد. عمده‌ترين تحولات اقتصادي ناشي از پديدة جهاني‌شدن را مي‌توان در موارد زير دانست:
1- رهايي و گسترش تجارت جهاني: رهايي تجارت جهاني از طريق موافقتنامه‌هاي بين‌المللي و وضع مقرراتي براي حذف تعرفه‌ها و مرزهاي اقتصادي (حذف گمرك)، سبب ورود كالاي خارجي به كشور‌ها شده و رقابت بين توليد‌كنندگان داخلي و خارجي را شديد‌تر مي‌كند. از جمله عواملي كه گسترش تجارتِ جهاني را تسريع كرده است، پديدة تجارت الكترونيكي است.
2- تعديل در فعاليت‌هاي توليدي: تغيير در الگوي توليد و توسعة اقتصادي از الگوي توسعة فورد (نظام كارخانة توليد انبوه) و الگوي تيلور (كاربرد مديريت علمي) به سمت مدلي كه بر ابداع مبتني است و سبب رفع تمايز بين كار جسمي و ذهني شده و نقش دانش در فعاليت توليد را بيشتر از سرمايه، كار و زمين كرده است.
3- افزايش سرمايه‌گذاري مستقيم خارجي و سرمايه‌گذاري‌هاي مشترك:
بسته به شرايط، مي‌توان بخشهاي مختلف توليدرا تكه‌تكه كرد و در قسمتهاي مختلف دنيا آن را به انجام رسانيد. بدين ترتيب هزينه‌هاي توليد به حد‌اقل رسيده و ارزش افزوده بالا مي‌رود. ‌‌ 4- يكپارچگي و توسعة بازارهاي جهاني: بعد از فروپاشي سيستم برتون وودز (كه در آن جهان شامل بازارهاي ملي جداگانه فرض مي‌شد)، با حذف مرزهاي اقتصادي، دنيا شاهد يك بازار جهاني است. از جمله خصوصيات عصر اطلاعات، مشتري‌مند6 شدنِ كالاها براي تك‌تك افراد است.
جهاني‌شدن اقتصاد جنبه‌هاي مثبت زيادي (خصوصاً براي كشورهايي مثل چين) داشته است. مثلاً تجارت الكترونيك سبب توسعة رفاه مي‌شود: افزايش خدمات و كاهش تعداد واسطه‌ها سبب كاهش حاشية سود مي‌شود. كاهش هزينة ارتباطات، مبادلة اسناد و كاهش هزينة اراية خدمات بانكي، از ديگر مزاياي آن است.
اما چالشهاي اقتصادي جهاني‌شدن مانند مشكلات اشتغال و معيشت كارگران، مهاجرت، فقر و افزايش شكاف بين غني و فقير، كم شدن منابع مالي دولتها براي هزينه‌هاي اجتماعي و آموزش و پرورش (كه مورد توجه هابرماس هم قرار گرفته است)، افزايش رقابت‌هاي نابرابر بين توليد‌كنندگان داخلي و خارجي، ظهور و قدرت‌گرفتن شركتهاي چند مليتي، وابستگي‌ بيشتر اقتصاد كشورها به اقتصاد بين‌المللي، نهادينه‌كردن مصرف‌گرايي و گسترش تقسيم كار بين‌المللي و… را نبايد اموري قطعي و اجتناب‌ناپذير دانست. از همين رو هابرماس در پي اين است كه اقتصاد فراملي را تحت كنترل سياست فراملي قرار دهد. او همصدا با كارل پولاني معتقد است كه تجارت بين‌المللي تنها توسط تكامل خود به خود بازار تعيين نمي‌شود بلكه سلطة جهاني نيز آن را تعيين مي‌كند (هابرماس، ترجمه پولادي،1380: 127).
ب- جهاني‌شدن ارتباطات (تكنولوژيك):
از جمله مؤلفه‌هاي اصلي پديدة جهاني‌شدن، گسترش ارتباطات بين‌المللي است. شايد به دليل اهميت اين حوزه و نقش آن در شكل‌گيري و تسريع پديدة جهاني‌شدن، انتظار بر اين بود كه قبل از ساير ابعاد به اين بعد پرداخته مي‌شد شايد هم به دليل درهم تنيدگي اين بعد با ساير ابعاد، نبايد بطور جداگانه آن را بررسي كرد، چرا كه وقتي به جهاني‌شدن سياسي، اجتماعي و… هم نظر داريم، منظورمان تغييرات اين حوزه‌ها با توجه به تغيير حوزة ارتباطات است. به هر حال در ذيل به برخي از مهم‌ترين جنبه‌هاي تغيير در حوزة ارتباطات در عصر جهاني‌شدن اشاره مي‌شود:
ارتباطات در قرون اخير تحولاتي انقلابي را تجربه كرده است. ارتباطات متعلق به دوران انقلاب صنعتي (مثل هواپيما) ارتباطات الكترونيكي (مثل تلويزيون) و ارتباطات ماهواره‌اي (اينترنت) يكي از اين تقسيم‌بندي‌هاست. (گل محمدي، 1383: 58)
اينترنت، تلويزيون ماهواره‌اي و رسانه‌هاي الكترونيكي در ايجاد و گسترش پديدة جهاني‌شدن نقش محوري يافته‌اند. در واقع موانع طبيعي زمان ومكان از پيش رو برداشته شده اند.به اين معنا كه مثلاً فاصلة بين تهران و برلين به شكلي پديدار شناسانه متفاوت از دنياي واقعي درك خواهد شد. بديهي است با گسترش امكانهاي ارتباطي، آگاهي نسبت به جهان به عنوان يك كل افزايش خواهد يافت و بدين ترتيب از درهم فشردگي جهان مي‌توان صحبت كرد. هابرماس معتقد است كه “اكنون اصطلاح “شبكه” چه در اشاره به وسايل حمل و نقل كالا و اشخاص، جريان سرمايه، يا انتقال و پردازش اطلاعات يا چرخة رابطة بين‌شهري، تكنولوژي و طبيعت، به يك اصطلاح كليدي تبديل شده است” (هابرماس،ترجمه پولادي،1380: 108).
ج- جهاني‌شدن اجتماعي- سياسي:
هابرماس در مقالة “منظومة پساملي و آينده دموكراسي” به جهاني شدن اجتماعي و سياسي توجه كرده است. عمده‌ترين مسائل جهاني شدن سياسي عبارتند از: گسترش مراكز قدرت در سطح جهاني، سلطة سازمانهاي بين‌المللي بر سازمانهاي ملي،حركت در جهت تشكل‌هاي منطقه‌اي و بين‌المللي، از بين رفتن مرزهاي جغرافيايي- سياسي، افزايش قدرت افكار عمومي و در نظر گرفتن خواسته هاي اقليتها.هابرماس بطور ويژه به افول دولت- ملت‌ها توجه كرده است:
“فراگرد دموكراتيك به عنوان نهادي قابل قبول در دولت عامه فقط در چارچوب دولت- ملت توانسته بود تحقق يابد. اكنون با فرايند جهاني شدن اين منظومة دولت- ملت‌ به زير پرسش رفته است” (ترجمه پولادي،1380: 94).
به لحاظ اجتماعي و سياسي، مشكلات عديده‌اي پيش روي ملت‌هاست. شعار مجمع اجتماعي جهاني مبني بر اينكه: “دنياي ديگري امكان‌پذير است” به تنهايي بيانگر آشفتگي اوضاع موجود است. افزايش فقر در جهان، شكاف بين غني و فقير، رشد حاشيه‌نشيني، حذف گروههايي از فرايند جهاني شدن، تغيير ساختار خانواده‌ها به سمت خانواده تك والد، بزهكاري جهاني، مواد مخدر و بيماريها نمونه‌هايي از نابسامانيهاي اجتماعي‌اند.
در اين شرايط توجه به تربيت مدني در آموزش و پرورش اهميت زيادي يافته است و مفهوم شهروند مقيم شهر يا كشور خاص به مفهوم شهروند بين‌المللي تغيير كرده است. ذكر اين نكته لازم است كه هر چند اقتصاد جهاني رشد گسترده‌اي داشته است اما هنوز تا ايجاد جامعه‌اي به واقع جهاني، فاصله داريم.

د- جهاني شدن فرهنگ:
شايد كمتر حوزه‌اي از جهاني شدن مانند حوزة فرهنگ مبهم و داراي چهره‌اي دوگانه باشد. در حاليكه برخي، از تسلط و همگاني شدن يك فرهنگ خاص، صحبت مي‌كنند (همچون فوكوياما) بعضي ديگر معتقدند كه با جهاني شدن، خاص‌گرايي‌هاي فرهنگي تقويت مي‌شود. تغيير الگوي مصرف، تغيير معيارهاي فرهنگي، ايجاد هويت‌هاي چند‌گانه (محلي، ملي، منطقه‌اي و بين‌المللي)، خودباختگي فرهنگي از جمله مسائل جهاني‌شدن فرهنگ هستند. (عليقليان، 1384: 31)
جهاني‌شدن باعث درك متقابل جوامع و احترام نسبت به ساير فرهنگها مي شود و نوع دوستي را افزايش مي دهد. انسانها از طريق تعامل با فرهنگ هاي ديگر، متوجه مي شوند كه فرهنگ امري نسبي است و بايد به همه ي فرهنگها احترام گذاشت.
در بحث فرهنگ جهاني، توجه به “بحران هويت” حائز اهيمت است. گروه در تعيين هويت نقش اساسي دارد. با جهاني‌شدن به موازات تشكيل چشم‌انداز‌هاي اجتماعي بزرگتر، فرد داراي سلسله‌اي از هويت‌هاي متوالي مي‌شود كه البته نبايد با هويت‌هاي اجتماعي كوچكتر در تعارض باشد. آنچه امروز در سطح فرهنگي نمايان است تكثر گرايي و توجه به اقليت‌هاست. مقاومتها و خاص‌گرايي‌هاي فرهنگي در برابر هجوم فرهنگِ غربي تقويت شده‌اند. هابرماس در اين شرايط به دنبال گفتگوي فرهنگ هاست. وي در مصاحبه‌اي در انجمن حكمت و فلسفة تهران، تسامح و “مدارا” را به عنوان راهبرد اساسي پيشروي به سمت اين هدف بيان مي‌كند.
تلاش براي ارائة تعريفي از “جهاني‌شدن”:
در پايان مبحث جهاني‌شدن با تأكيد مجدد بر اينكه اراية تعريفي دقيق و جامع از پديدة جهاني‌شدن ممكن نيست، تعريفي از اين پديده از ديدگاه هابرماس بيان مي‌شود هابرماس بدون اينكه در پي ارائه ي تعريفي جامع ومانع از اين پديده باشد در مقالة جهاني‌شدن و آيندة دموكراسي آورده است:
“جهاني‌شدن بر افزايش دامنه و شدت مناسبات تجاري، ارتباطي و مبادله در فراسوي مرزهاي ملي دلالت مي‌كند. من اين مفهوم را براي توضيح يك فرايند بكار مي‌برم، نه به عنوان يك وضع نهايي” (ترجمه پولادي،1380: 101)
2-2-2- يورگن هابرماس
يورگن هابرماس در سال 1929 ميلادي در آلمان به دنيا آمد. در 1956 به فرانکفورت رفت و مطالعات خود را در “‌موسسه تحقيقات اجتماعي” که بعدها به “‌مکتب فرانکفورت” مشهور گشت، دنبال نمود و اولين اثر خود يعني “‌تحول ساختاري در حوزه عمومي” را در سال 1962 تاليف نمود.
هابرماس را مي توان مهمترين انديشمند اجتماعي در جهان امروز به شمار آورد. او با ارائه نقدي جامع از شناخت شناسي و روش شناسي اثبات گرا توانست سهمي ماندگار در پذيرش انتقادي تجربه باوري انگليسي- آمريکايي در انديشه آلماني داشته باشد. او با آميختن افکار کانت، فيخته7 و هگل با افکار ويتگنشتاين8، پوپر9 و پيرس10 به زباني دست يافت که در آن نظرات مارکس، فرويد5 و همين طور ميد6 و پارسونز7 بيان شده است.
فلسفه اجتماعي او، نظريه دانش و ارتباطات، مارکسيسم و البته نظريه جامعه شناسي را در بر مي گيرد. او با متفکرين بزرگ قرن بيستم از جمله ” فوکو، گادامر8، لومان9، ليوتار10، دريدا” و با پوپري ها بحث و مذاكره داشته است.
براي درک بهتر آثار هابرماس ناگزير از بررسي افکار انديشمندان موثر بر وي هستيم. هر چند در اين فرصت، بررسي افکار تمام آنها ممکن نيست اما در ذيل به خلاصه اي از مهم ترين آنها اشاره مي شود:
انديشمندان موثر بر هابرماس:
الف- کانت11: نظريه اخلاقي هابرماس، بيش از هر چيز به نظريه اخلاقي کانت نزديک است (مك كارتي،7:1990). به همين جهت وي را فيلسوفي نوکانتي مي دانند. به جهت گستردگي نظريات کانت، تنها به فلسفه اخلاق وي وتاثير آن بر هابرماس نظري خواهد شد.
اخلاق کانت: خرد عملي براي كانت به معني بررسي و شناختن اصول اخلاقي است. معيار فضيلت، “دستور مطلق12” است. بنا به تاثير اين مفهوم در اخلاق گفتماني شرح آن دراين قسمت مي آيد. طبق نظر كانت فضيلت به خود رفتار و نه به توابع آن برمي گردد. رفتار بايد در قالب ذهني بصورت يک قاعده کلي درک شود بنابراين چون کلي است، ضروري نيز هست. اين رفتار اخلاقي تابع شرايط و مصالح و الزام بيروني يا بخاطر حذف رنج و … نيست. لذا بايد بتواند آن را به ديگران هم تعميم دهد و توصيه کند. اين کليت، ضرورت و اطلاق، رابطه منطقي اي را نشان مي‌دهد که حاکي از ايدئاليست بودن کانت در اخلاق است.
بنابراين انسان را مي توان از دو ديد نگريست (نقيب زاده،215:1378): الف- از ديدگاه حسي، انسان نمودي از نمودهاي طبيعت، تابع قانونهاي جهان نمودها و گرفتار زنجير علي فراگير است و آزادي ندارد. ب- از ديدگاه معنوي، باشنده اي است فراتر از قانونهاي طبيعت که با شناخت قانون اخلاقي، قانونگذار مستقل خود مي شود. “من در دنياي نمودها13، نمود هستم. اما يک “شي در خود، هم هستم اينجا از قوانين عليت پيروي نمي کنم” (زيباکلام،1378: 168).
رهايي به معناي پيروي از عقل است، پس کسي که انگيزه‌هاي غير عقلي را سرکوب کند موجودي متعالي وآزاد است.عملي اخلاقي است كه بر اساس امر واجب قطعي باشد و صرفاً براي خود عمل انجام شده باشد. و با دو اصل اخلاقي ، اخلاق جهاني به وجود مي آيد. اين دو اصل اخلاقي عبارتند از:
الف- تنها به دستوري عمل کن که در همان حال بتواني بپذيري که قانوني عمومي شود. (شيرواني، 55:1378)
ب- نبايد ديگران را وسيله دستيابي به اهداف خود نمائيد.
بعضي ارزش ها همچون عدالت جهاني اند اما عقل عملي در موقعيتها بايد روشن كند كه چه بايد كرد. هابرماس نيز در تلاش است تا تعهدات و وظايف جهانگستر و بي طرفانه را در اخلاق صورت بندي كند كه همچون “دستور مطلق” كانت هستند اما روش او با روش كانت متفاوت است. سوژه‌هاي كانتي مي بايست خود را از قيد علايق و تجربه هاي شخصي جدا كنند. اما هابرماس بجاي اين روش، گفتگو را قرار مي دهد . نيازي نيست افراد علايق خود را ناديده بگيرند. آنها مي‌توانند با گفتگو به اجماعي برسند كه نقش آن در اخلاق همچون دستور مطلق كانت است. او نيز در اخلاق، وظيفه گرا14 است. هابرماس نيز با جدا كردن گفتمان عملي ونظري راه كانت را ادامه مي دهد.
“كانت شكل گرامري يك بايد را انتخاب مي كند. اخلاق گفتماني، دستور مطلق كانت را با يك رويه استدلال اخلاقي جايگزين مي كند.” (هابرماس118:1990).
هابرماس معتقد است كه كانت نيز چون او صرفاً مسائل عدالت را به عنوان مسائل اخلاقي مطرح كرده است.از نظر هابرماس همة فلسفه هاي اخلاقي متأثر از كانت، وظيفه گرا‌، شناخت گرا، صوري گرا و جهاني گرا هستند كه ريشه همه اين نظريات در اخلاق گفتماني وجود دارد.
” در کانت، مباني متافيزيک اخلاقيات ظاهراً ناقص هستند. زيرا واقعيت آزادي را پيشاپيش امري مسلم مي داند. وجود خدا، بقاي روح و رهايي چون صرفاً اصول موضوعه هستند، کفايت نمي کنند” ( هاوارد،ترجمه نوذري ،193:1378)
ب- هگل15 (1831-1770 م):
مرلوپونتي معتقد است که همه انديشه هاي بزرگ قرن گذشته از هگل سرچشمه دارند. (تاشيمن،ترجمه كاشاني، 38:1379). هابرماس نيز هگل را اولين فيلسوف مدرن مي داند زيرا براي اولين بار به شرايط دوران خويش به عنوان يك مسأله نگاه كرده است. دو مفهوم مهم در انديشه هگل را مي توان ديالکتيک و ايدئاليسم دانست.هگل در کتاب ” تفاوت” مي نويسد که تقسيم دوتايي، منبع نياز به فلسفه است. هدف او در کتاب “پديدارشناسي روح” پي گرفتن تحول تفکر و آگاهي از طريق نحوه هاي مختلف تفکر و تجربه است. آگاهي وقتي كه به دنبال حل تنش ميان مقولات کلي و جزيي است، تکامل مي يابد. ما در همه حيطه ها (ازجمله اخلاق) با کلي و جزيي سر و کار داريم. تنها با حل تضاد بين امور کلي و جزيي، امکان کمال وجود دارد. بر خلاف كانت، از نظر هگل عقل برتر از فاهمه است زيرا عقل مي تواند تفكر را به وراي مقولات متضاد فاهمه ببرد. ديالكتيك او نيز نيازمند اين است كه عقل متوجه اين امر شود كه نمي‌توان مقولات متضاد را از هم جدا كرد و بايد آنها را در كنار هم گذاشت و بدين طريق تضادها را حل كرد و به شناخت نهايي رسيد. هابرماس همچون هگل حوزه هاي علم، اخلاق و هنر را از يكديگر جدا مي كند و معتقد است حوزه علم مبتني بر اصول حقيقت،حوزه اخلاق مبتني بر اصول عدالت و هنر مبتني بر اصول ذائقه است. هابرماس ضمن انتقاد به هگل در حوزه حقوق واخلاق معتقد است اگر ذهن با خودش هم به عنوان ذهن كلي دولت و هم به عنوان ذهن فردي مواجه شود، دركشمكش آنها، ذهن دولت برتري خواهد يافت.
“نتيجه اين منطق براي حوزه اخلاق اولويت ذهنيت دولت به رهايي ذهني فرد است. كه به ناچيز شمرده شدن قوه انتقاد فرد مي انجامد” (هولاب، ترجمه بشيريه ،206:1375).
از نظر هابرماس اگر هگل رابطه بين الاذهاني را مبناي فلسفه خود قرار مي داد، توفيق بيشتري مي يافت. هابرماس سعي دارد تا نظريات اخلاقي هگل و كانت را تركيب كند. وي انتقادات هگل به كانت را در چهار مورد صوري گرايي افراطي، جهاني گرايي انتزاعي، معناي بايد مطلق، و تروريسم ناشي از آن خلاصه مي كند( هابرماس،120:1990) و سعي دارد اين انتقاد ها به عناصر كانتي را در اخلاق گفتماني برطرف كند.
ج- کارل مارکس16 (1883-1818 م):
مارکس تحت تأثير ديالکتيک هگل و ماترياليسم فوئرباخ، به تدوين ماترياليسم ديالکتيکي پرداخت. هگل راه حل مشکلات را در دگرگوني تفکر و آگاهي مي ديد اما براي مارکس راه حل در عوامل مادي مثل مبارزه با سرمايه داري است كه بايد آن را با عمل جمعي دگرگون كرد. مارکس مي گفت:
“فيلسوفان جهان را تنها تفسير کرده اند ولي جان کلام اين است که بايد آن را دگرگون کرد” (ريتزر، ترجمه ثلاثي، 27:1383).
طبق ماترياليسم ديالکتيک شرايط مادي جامعه مسبب افکار و عقايدمان است. (فارسي، 4:1353).مارکس طي نظريه ارزش کار، استدلال مي کرد که سود سرمايه داران بر پايه استثمار کارگران نهاده شده است. از نظر مارکسيسم بايد اين نظام را به سوسياليسم تبديل کرد. تاثير ماركس بر هابرماس بيشتر در بازسازي نظريه انتقادي مشهود است. ماركس در مبارزه بافلسفه آگاهي هگل وكانت،به فلسفه عمل پرداخت كه طي آن ،آگاهي انسان از عمل او به دست مي آيد. هابرماس معتقد است كه “نقادي جديد در هر شكل خود به انديشه ماركس وابسته است. ماركس؛ نقد و ايدئولوژي را با هم مطرح كرده است ويادآور شده كه آن آگاهي كه مي كوشد واقعيت باژگونه را دريابد، نقادانه است” (احمدي،156:1373). او ماترياليسم تاريخي را با استفاده از كش ارتباطي بازسازي مي كند.
د- ماکس وبر17 ( 1920-1864 م):
بعضي هابرماس را “وبري چپ” قلمداد مي کنند. (پيوزي، ترجمه تدين، 4:1384). زيرا انديشه هاي وبر و مارکس را به شکلي تازه ترکيب مي کند. وبر، مارکس و طرفدارانش را جبرگرايان اقتصادي مي‌دانست. او نمي پذيرفت که همه تحولات تاريخي و فکري بر مبناي اقتصادي استوارند.وبر بر عکس مارکس، به تاثير افکار (خصوصاً افکار مذهبي) بر اقتصاد نظر کرد. کتاب “‌اخلاق پروتستاتي” او به تاثير پروتستانيسم بر روح سرمايه داري مي پردازد. بنياد کار وبر”عقلانيت صوري” بود که به معني گزينش وسايل و هدفها از سوي کنشگر است. نمونه اعلاي اين عقلانيت، ديوانسالاري است. از نظر او جهان در جهت رشد اين عقلانيت حرکت مي کند.
هابرماس عقلانيت مورد نظر وبر را عقلانيت ابزاري مي نامد كه در انديشه هابرماس به مفهومي اساسي تبديل شده است. هابرماس ضمن پذيرش نقش مثبت رشد عقلانيت ابزاري در تكامل بشري، معتقد است كه رشد اين عقلانيت مانع از رشد عقلانيت مفاهمه اي شده وزيست جهان به زير سلطه سيستم رفته است. براي وبر راه نجاتي از قفس آهنين ممكن نبود اما هابرماس راه نجات را در گسترش عقلانيت تفاهمي و رشد ارتباط تحريف نشده مي داند. بنابراين هابرماس تكامل مورد نظر ماركس را با عقلانيت وبر تركيب مي



قیمت: تومان


پاسخ دهید